موضوع: اخلاق اسلامي‌( دين ودنيا)

بيـــا تا بــرآريـــم دستي ز دل كه نتوان بر آورد فردا ز گل به فصل خزان گر نبيني درخت كه بي برگ ماند ز سرماي سخت بر آرد تهي دست هاي نياز ز رحمت نگردد تهي دست باز همه طاعت آرند و مسكين نياز بيا تا به درگاه مسيكن نواز چو شاخ برهنه برآريم دست كه بي برگ از اين بيش نتوان نشست ما چقدر فقير باشيم تا كي خون جگر بخوريم، تا كي غم و غصه و غصه روزگار چهره ما را خط بياندازد و به سبب اين غصه ها با هم ترد باشيم ،كي بايد خوب باشيم بالاخره؟ كي بايد خوب باشيم؟ چه طور مي‌شود خوب شد؟ چه طور مي‌شودكه آدم دلش پر از شادي حقيقي بشود؟ پر از نور از نور معرفت بشود؟ پر از هنر و زيبائي بشود؟ چه كار بكنيم؟ كار عمليش چيست ؟ حالا برخي مي‌گويند كه مسائل كلي، خُب خوبه ،آدم تعليمات كلي فرا مي‌گيرد، ولي عملاً اولين قدم چيست؟ ما بايد چه كار بكنيم كه برويم به عالم خوبي؟ مگر همه شما عاشق خوبي نيستيد ؟ هستيد ديگه، يك آدم خوب كه ديديم همه ذوق مي‌كنند، پس خوبه است ديگه آدم خوب، چرا ما خوب نباشيم؟ چرا ما همان آدمي‌نباشيم كه آرزو مي‌كنيم كه ديگران باشند؟ چرا آرزوهايمان را جلوي چشممان نگذاريم و بر اثر همان آرزوها بريم برسيم به آرزوهاي ديگر؟ اين همه انبياء عظام كه آمده اند اوليا آمدند اصفيا آمدند، شاعران آسماني آمدند، اينها همه دعوت كردند ما را كه شاد باشيم، خوش باشيم و راهش را هم نشان داده اند، چرا ما اينقدر بي خبر نبوديم چرا كنار گنج از گدائي بيايد بميريم ما ؟ براي اينكه همه چيز داريم هم راهنماي خوب داريم هم كتاب خوب داريم هم استادان خوب داريم، هم زمان‌داريم، وقت داريم، امكانات داريم، چرا همت نكنيم به يك جاي خوب برسيم؟ امشب من مي‌خواهم يك چند كلمه اي درباره اخلاق كه پايان همه‌ تلاشهاي انبياء اخلاق است "اني بعثت لمكارم الاخلاق" من برا ي مكارم اخلاق آمدم، مبعوث شدم براي اينكه شما ها به مكارم اخلاق برسيد. پس ايستگاه نهايي همه تعليمات ديني اخلاق است. من نديدم در جهان جستجوي هيچ اهليت به از خلق نكو هيچي بهتر از خلق خوب نيست و هيچ نشاني براي ايمان بهتر از خلق خوب نيست مثلا ميخواهيم ببينم چه كسي با ايمان تر است، حديث داريم كه افضل مردم با ايمان آني است كه اخلاقش بهتر است .همين امشب اگر بعضي از دوستان حضور داشتند گفتيم كه ازحضرت مولا پرسيدند كه مرگ چيست؟ نگفتند كه مرگ مردن است اجل است آن كه حادثه مهمي‌ نيست، مرگ بالاخره ما سالك الي الله هستيم بايد يك جائي هم تجربه كنيم يه جسيم به ما داده‌اند اين را مي‌گيرند يك چيز ديگر به ما مي‌دهند. مشكلي نداردمن نمي‌دانم چرا اين شيطان است مشكل ايجاد كرده در دل ما ترسو هراس، ترسو هراس مرگ را شيطان ايجاد كرده، مرگ به معناي نيستي از مخترعات شيطان است ،شيطان نه آنكه خيلي حسود است هيچ نمي‌خواهد به شما خوش بگذرد و دلتان شاد باشد به همين جهت اولين خبري بدي كه برايتان مي‌آورد، مي‌گويدكه تو فكر نكن هر كاري هم بخواهي انجام بدهي انجام بده، ميميري بعداً ، بعداً هم چي مي‌شود، ديگر هيچي گفتش كه" من يوحي العظام وهي الرميم" كيست كه اين استخوانهاي پوسيده را زنده كنده، هيچ كس ،بنابر اين هر حس و آزي كه داري هركاري كه مي‌خواهي بكني بكن، وقتي كه اين خبر بد را ميدهد در واقع اين خبر سرچشمه همه بدي‌ها مي‌شه وقتي كه آدم دستش كوتاه مي‌ود از ابديت فكر مي‌كند كه پس ما اينجا ملعبه دست روزگار هسيتم، سه چهار روزي آمده ايم فعلاً كه سه چها روز آمدهايم بعداً مي‌رويم ، با كسي هم حساب و كتابي نداريم، بعدش آن وقت اين خبر من تعجب مي‌كنم كه چه طور ممكناست آدم با اين خبر بتواند لذت ببرد از هيچي هرس و آز هم بزني بعدش كه بايد بميري، آدم ديگر چه لذتي مي‌تواند ببرد، شمس تبريز ميگويد: من عجبم مي‌آيد ازمردم كه بدون آن بشارت چگونه خوش هستند، مگر اينكه آدم روي جهالت و بيخبري خوش باشد آدمي‌كه خبر بزرگ زندگيش اين است كه تو مي‌ميري حالا يا فردا يا پس فردا يا ده سال ديگر يا سي سال ديگر يا پنجاه سال ديگر فرق نمي‌كنه اگر صد سال ماني ور يكي‌روز ببايد رفت از اين كاخ دل افروز عدد كه مهم نيست ،چند ميليارد بار اين زمين دور خورشيد گشته بنابر اين چند ميليارد هم مي‌گذرد ديگر پنجاه كه زودتر مي‌گذرد صد سال مي‌گذرد، ما پنجاه سال پيش ده سالم بود، با مرحوم پدر اين طرف و اون طرف مي‌رفتيم شبهاي جمعه، چاي مي‌داديم به خلق الله و شبهاي جمعه ايشون جلسه داشتند، اداره مي‌كرديم، من مأمور چايي بودم اونجا، يك نگاه بكنيد پنجاه سال مي‌گذرد، حالا فرض كن پنجاه سال ديگر هم خدا به آدم عمر بدهد كه حالا ندهد، همش خون جگر و سختي و مشكلات است، چه فايده مي‌كند اگر اون خبر نخورده به گوش شما، اگر اون خبر بزرگ كه انبياء آورده اند، اين خبر را آودره اندكه دلت خوش بشود كه خون جگر نخوري هم حالت خوب بشود و هم دلت خوش بشود نباء‌ بزرگ كه اين همه خبر مي‌آوردند چرا بهشان نمي‌گويند نبي ،‌ اين همه خبر گذاري است در دنيا اين همه خبر مي‌آوردند، اين آمد اين رفت اينجا چنين شد، آنجا چنان شد اينها هيچ خبر مهمي‌نيست يك نفر به اينها نمي‌گويد نبي، اما يك نفر آمده و مي‌گويد خدا هست قيامت است اين خبر مهم اين معلوم مي‌شود اين خبر مهم است، اگر اين خبر را تو تصديق نكني اگر اين خبر را تصديق نكني بقيه خبرها ديگر چه ارزشي دارند چه اهميت دارد بقيه خبرها همه بي فايده است، دل آدم باز نمي‌شود كه، مثل اينكه زنداني اعدامي‌دو روز بعد معلوم نيست دو روز بعد سه روز بعد يك چك يك ميليون دلاري بهش مي‌هند و بگويند اگر شما چيزي بكنيد داشته باشيد براي خودتان خوبه، چه كار بكنم اين را، واقعيت اين است ديگر، ما آن داستاني كه در كليله و دمنه خوانديم كه يك مردي از پيش شتر مست، شتر خشمگين فرار كرد، شتر وقتي عصباني مي‌شود خيلي خطرناك مي‌شود، راهي جز فرار نداريم، اين فرار كرد شتر باني به ضرورت خودش را آويزان كرد توي چاه دستش را كرد در چاه و از ريسمان محكمي‌آويزان شد بعد همين طور كه آويزان بود آنجا دست و پا مي‌زد ديد جلويش يك سوراخي است و يك كندوي عسل يك مقدار زنبوها مي‌آيند و مي‌روند و اينها يك كمي‌شيريني اين عسلها را خورد و يك چند تائي هم نيش و نوش بغل هم بعد چشمش كه عادت كرد به تاريكي پايين را نگاه كرد ديد يك اژدهايي دهانش را باز كرده و منتظر است كه اين بيفتد، نه مرگ مرگ اونجا منتظر ما است كه بيفتيم پايين، بعد حالا فكر كرد كه اين ريسمان محكم است و بعد حالا ما اينجا، بعد نگاه كرد يك موش سياه و سفيد دو تا موش يكي سياه و يكي سفيد شب و روز اينها هم دارند اين ريسمان را يواش يواش مي‌خورند، حالا بالاخره كي تمام بشود امروز فردا پس فردا تمام مي‌شود، اين حال زندگي را در يك تمثيلي مجسم كرده كه حال ما اين است و اگر حال ما اين است پس بايد خون جگر بخوريم اينجا كه ديگه نيش و نوش بعد چي مي‌شود، بعدش هم مي‌افتي قعر چي قعر چاه دهان اژدها، انبيا براي اينكه دلتان خوش بشود" ليذهب انكم الاحزن" آمده آمده كه تو حزن يعني غصه وغم ناراحتي و اينها نداشته، باشي دلت شاد بشود نبي خبر مهم آورده ايهالاناس خبر خبر خبر بزرگ هنوز، نخورده به گوش ما اون خبري كه بخوره به گوش آدم يك شادي توليد مي‌كند كه همه غصه هاي عالم از چشمش محو مي‌شود، گفتش كه : جمله غمهاي جهان هيج اثرمي‌نكند در من از بس كه به ديدار عزيزت شادم اگر بگويم كه قرآن حالا به تعبيري، تعبيري كه ديشب گفتيم كه يك نامه است اون هم خبره در واقع تو اون نامه. كه شما اولاً كه من هستم، من هستم، من آفريدگار شما هستم، من رب العالمين هستم، ثانياً شما را هم دعوت كردم، خبر هم به شما دادم كه شما از پيش من آمده‌ايد و به پيش من هم خواهيد آمد بعداً‌، فكر مرگ را هم نكيند، مرگي در كار نيست به معني اينكه فكر بكنيد كه نيست مي‌شويد، همان موقعي كه ميگويد "والتفه الساق بالساق" يعني اين ساقها را مي‌چسبانند به همديگر، درازمي‌كنند رو به قبله، همان موقع بعدش چي مي‌شود؟ نمي‌گويد كه تو" الي القبر يومئذ المساء" مي‌گويد كه" الا ربك يومئذ المساء" امروز داري مي‌ري پيش پروردگارت. فكرنكن كه داري مي‌ري تو قبر. بيشتر مردم از قبر مي‌ترسند. از اون تنگي قبر تنگي قبر همين الان در قبر هسيتمف وقتي كه مرگ آمد خلاص مي‌شويم از اين قبر ما الان در قبر مرده ايم. جامه ها‌ي مرده اندر گور تنگ چون رهند از تنگ رهند از صد نهنگ در فضاي عشق حق رقصان شوند همچو قرص مـــــاه بي نقصـان شوند شبي من خواب ديدم، ديدم كه در قعر يك چاهي هستيم همه خانواده و مردم و افراد گوناگون. آن وقت هر كسي كه قرار است بميرد مي‌آيد زير چاه زير چاه يك جاي وسيعي را درست كرده بودند اما زيردهانه چاه هر كسي كه قرار بود بميرد مي‌آمد آن زير، بعد يواش يواش از اونجا مي‌رفت بالا، بعد وسطهاي چاه كه مي‌شد مي‌رفت بالا، يك چرخي مي‌خورد و مي‌رفت بالا، بعد اونجا تبديل مي‌شد، يه جوان نو رسته اي مي‌شد. من ديدم كه يك پير زني، ناگهان رفت وسط چاه و آن وسط يك چرخي خورد و رفت آن طرف يك دختر جواني يا يك مرد هر كس مي‌رفت جواني مي‌شود و مي‌آمد آن طرف. مرگ اين است اين خبر مهم را آورده‌اند انبياء. اين است كه دل آدم شاد مي‌شود وگرنه اين كه اين خيالات كه مي‌ترسانند كه بله در قبر مي‌آيند فشار قبر، فشار اعمال شماست. وقتي كه آدم دروغ گفت و ظلم كرد يك وقت چشمش را باز مي‌كند دم مرگ، يكي از سخناني كه از زرتشت نقل كرده‌اند كه سخني است كه واقعاً مي‌شود با طلا نوشت البته در فرهنگ اسلامي‌به نحو اتم و اكمل آمده ولي من از او نقل مي‌كنم. ما مرد بايد كه گيرد اندر گوش ور نوشته است پند بر ديوار كه گفته است كه هيچ سعادتي بالاتر از اين نيست كه آدم آن لحظه كه دارد مي‌ميرد و در رختخواب دراز كشيده نگاه كند به خودش و راضي باشد كه من كسي را آزار نكردم، كسي از دست من نرنجيده. نظامي‌مي‌گويد من وقتي كه داستان يك ظالمي‌ را نقل مي‌كندكه: چو بر من به سر آمد حيات در مي‌نگريدم به همه كائنات نگاه كردم، در دل كس شفقتي از من نبود، نگاه كردم چون مي‌گويند كه وقتي انسان از اين عالم مي‌رود همه را مي‌بيند احاطه پيدا مي‌كند به كل كائنات، آن وقت نگاه كردم هيچ كس دلش با من خوب نيست، چه بدبختي بالاتر از اين است كه هيچ كس محبت من در دلش نيست. اينه كه اگر فشار قبر گفتند و اون ملك كه مي‌آيد اونجا كه نمي‌آيد ملك تو اون سوراخ يك قبر كه. مي‌آيد در اون صندوق انسان. والقبر صندوق العمل. قبر صندوق اعمال ماست يا روضه من رياض الجنه مي‌شود يا حفره اي از حفره‌هاي جهنم مي‌شود. گفتند كه نصرالدين وصيت كرده بود كه من را در يك گور قديمي ‌دفن بكنيد. گور قديمي ‌مثلاً از گورهاي خراب شده از گورستان ها. گفتند كه آخر چه خاصيتي دارد؟ گفت كه آن فرشته ها بيايند مي‌گويم كه چند مرتبه به اينجا مي‌آئيد؟ غافل از اين بوده جواب دادن از ترس اينكه مبادا بخواهد جواب بدهد اين نگراني را توليد كردند كه فكر كردند كه در اين سوراخه مي‌آيد و در آن سوراخه نمي‌آيد بعداً‌ هم" من ربك "اين طور نيست كه بيايد بگويد" من ربك" شما به زبان عربي ربي مثلا فرض كنيم الله و يا آن يكي بگويد، اين گونه نيست، مي‌آيد در قيافه ات نگاه مي‌كند و مي‌گويد كه اگر تو پرودگارت خدا نباشد دلار باشد، مي‌آيد درشت روي پيشاني تو نوشته كه پرودگار من دلار است، چرا؟ كه نگاه مي‌كنند مي‌بينند كه تمام كارهايش را به خاطر اين انجام داده، پرودگار آدمي‌كسي است كه به خاطر او كار بكند، مي‌گويند كه تو همه كارهايت را به خاطر اين كردي به خاطر ما كاري كه نكردي به اين سادگي نيست كه، قضيه به اين سادگي نيست، آن فرشته اي كه مي‌آيد اونجا ساده لوح كه نيست، يك آدم حسابي رامي‌فرستند آنجا، مي‌داند كه ما چه كاري كرده ايم چه كاري نكرده‌ايم، همين طور بگيم پروردگار من خداست، واون هم بگويد بله، خيلي خوب پس قبول مي‌كنم ؛آن فرشته كه مي‌آيد به الفاظ و عبارت كار ندارد كه، نگاه مي‌كنه به عمق وجود آدم، اين اسمها را برمي‌دارند، اسم يكي حسن، يا اسم يكي غضنفره، اسم اون يكي نمي‌دانم اقلمشه،هركي اسمي‌داره، هركسي ،آن اسم ها را هم بر مي‌دارند پدر و مادر و اينها را هم بر مي‌دارند، نسبت ها را همه را برمي‌دارند، پسر كي دختركي، اينها را همه را برميدارند، لا انسا بينكم اذا يومئذن بما فلك في السوء فيومئذن لا انسا بينكم، هيچ نسبتي هيچ كس با هيچ كس نداره، تمام كائنات نسبتشان مستقلاً "لقد جعتمون فرادا" منفرداً مي‌آيند پيش من، هر كسي، آن وقت در آن لحظه اسم مي‌گذارند روي آدم ،خدا نكنه بگن حيوون بلند شو، اسممون ما آدميزاد هستيم چه قيافه اي اونجا درست كرده‌ايم ، چون بدريد پوستين يوسفان گرگ برخيزي از اين خواب گران اون وقت مي‌گويند آقا گرگ است ،خوك است، بنابر اين آن خبر بزرگ را كه آوردند اگر كه ما قرآن چه كتابي است قرآن كتابي است كه يك خبر بزرگ در آن است داني كه خبر بزرگ عالم چيست مرگ است و خدا و قصه محشر اين خب مهم است حتي اين خبر را نشنيدي بقيه خبرها اهميتي ندارد برايت، اول اين كه خدائي است اول اين كه خدائي است، اين عالم طراح دارد، حساب دارد ،كتاب دارد، اين را كه اول قبول كرديم دوم، اينكه اين خداي حكيم به بازيچه كه خلق نكرده شما را، اين همه حكمت و اين كوزه‌گر دهر چنين جام لطيف مي‌سازد و باز بر زمين مي‌زندش ؟ سؤالي بخوانيم، نمي‌كند همچين كاري، هر كسي بالاخره كمترين حكمتي كتاب را نمي‌نويسند براي اونكه بندازند دور كه، كتاب رامي‌نويسند كه بخوانند، اين همه حكمت كه در وجود شما آفريده فكر داده انديشه داده چشم داده عقل و هوش داده؛ و جعلناكم صميعا بصيرا ، يك مقصودي لازم داره ،براي اينكه خاك بشيم كه نيا فريده كه ، پس معلوم مي‌شود كه قرار است كه ادامه بدهد هستي ما را؛ اين دوتا، اين دوتا كه نشون مي‌دهد عمل، سه تا خبر كه مهم است يكي اينكه خدائي است، دوم اينكه قيامتي است و حساب و كتابي است و اگر شما رفتاري بكنيد اين عالم جواب مي‌دهد به رفتار شما ، اگر آدم قيافه اش زشت باشد جلوي آينه كه بايستد زيبا نمي‌شود كه، هماني كه هست همان را نشان مي‌دهد اين عالم بازتاب صداي شماست، اگر آدم بانگ حمار بكند صداي حمار مي‌شنود؛ سنايي مي‌گويدكه: بانگ خوش‌دار چون به كوه آيي كوه را بانگ خر چه فرمائي توي كوه كه آدم نبايد عرعر‌كنه ، صدا را بايد بشنوي پس اين عالم مثل كوه است: اين جهان كوه است و فعل ما ندا سوي ما آيد نداها را صدا اين خيلي مهمه، اين يكي از مهمترين مسايلي است كه آدم بايد بفهمد، اگر فهميدي فقيه مي‌شوي ؛كسي آمد پيش پيغمبر اكرم گفت: يا رسول الله ومن يعمل مثقال ذرة خيراً‌ يره، سؤال كرد ،حضرت فرمودند: بله ؛گفت: يا رسول الله ومن‌يعمل مثقال ذرة شراً يره، فرمودند: بله پا شد رفت؛ اصحاب گفتندكه اين عجب آدم بي توفيقي است مي‌خواستي بشيني اينجا از بركات وجود پيغمبر استفاده بكني ،حضرت فرمودند اين فقيه شد ديگر؛ به راستي اگر ما اين را بفهميم فقيه مي‌شويم دانا مي‌شويم به همه كارها كه اگر تو فهميدي كه يك ذره يك ذره مثقال وذره ايكه به اندازه يك خردلي، يك دانه كنجدي كار بد بكني مي‌بيني ،كار خوب بكني مي‌بيني و من مي‌خواهم ببينم كه چي ميخواهي بگوئي كي اگر حس بكند فقط اين را "ومن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شراً‌ يره" مي‌بندد و صفا مي‌برد، گفتند در اين تأمل بكنيد تعمق بكنيد، من فكر مي‌كنم كه مشكلات جامعه امروز ما را حل بكنه، كه ما اين را بفهميم قبول بكنيم ،كه حساب و كتابي هست و دليل است دليل علمي‌آن را من بگويم، دليل علمي‌آن اين طوري است اين است كه بديهي است كه علت، وقتي كه يك معلولي مي‌آفريند معلول از جنس خود علت است ديگر. وقتي از يك كوزه اي يه چيزي تراوش مي‌كند اگر در اون كوزه سركه باشد سركه تراوش ميكند ديگر اگر عسل باشد همان عسل اسست از كوزه همان برون تراود كه در اوست. علت نمي‌شود كه خوب باشد و معلولش بد باشد. اگر شما يك دروغي گفتيد مي‌شود بعداً‌ يك خوبي هائي به شما برسد؟ از دروغ چه چيزي به شما مي‌رسد؟ اصل بد با تو چون شود معطي تو نخواندي كه اصل لايخطي علما مي‌گويندكه اصل لايخطي. اصل خطا نمي‌كند. تو كه اينو خوندي كه الاصل لايخطي. بنابراين دروغ كه بد است ديگه مسلماً. اگر از دروغ يك پولي به دستت آمد، آن پول خوب مي‌شود؟ حتماً خوب نمي‌شود ديگه. چيز بد مي‌شود، غم مي‌شود، غصه مي‌شود، عذاب مي‌شود، چيز خوبي به دستت نمي‌آيد، كه اين بديهي است. آدمي‌كه راست مي‌گويد با آدمي‌كه دروغ مي‌گويد هل يستوون ؟ اينها مساوي ميشن با همديگه؟ هل يستوي الاعمي والبصير؟ كور و بينا باهم مساويند؟ راست و دروغ با هم مساوي هستند؟ خير و شر با هم مساوي هستند؟ يك آدم بد عنق كج خلق با آدم خوش خلق با هاشون يك جور برخورد مي‌كند روزگار؟ نمي‌كند اين بديهي است. اگر شما خلقتان خوش شد متناسب با همان با شما رفتار مي‌كنند.